برما نظري کن که در اين شهر غريبيم              بر ما کرمي کن که در اين دير گداييم            زهدي نه که در کنج مناجات نشينيم             وجدي نه که بر گرد خرابات برآييم             نه اهل صلاحيم و نه مستان خرابيم             اين جا نه و آنجا نه ،چه بوديم و کجاييم             حلاج وشانيم که از دار نترسيم             مجنون صفتانيم که در عشق خداييم            ترسيدن ما چون که هم از بيم و بلا بود             اکنون ز چه ترسيم که در عين بلاييم             ما را به تو سرّي است که کس محرم آن نيست             گر سر برود سرّ تو با کس نگشاييم

بارقه های اميد بلاگفايی شد

اینجانب نویسنده بارقه های امید ضمن محکوم کردم کار بسیار زشت هک کردن پرشین بلاگ به اطلاع همه رفقا می رساند بارقه های امید از پرشین بلاگ به بلاگفا نقل مکان کرده

اما با همان سبک و سیاق قبل

این هم آدرسش: بارقه های امید

رفقا ما را فراموش نکنید منتظرتون هستم

نوشته : مهناز در ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱۳


ماجرا های من و درس اقتصاد

(به بهانه نشست رئیس جمهور با اقتصاد دان ها)

اگر از شما بپرسند ربط اقتصاد با فیزیک چیه چی جواب می دید؟؟ به نظر من اقتصاد و فیزیک مثل آلبالو و هویجند!!! تنها شباهتی که به هم دارند اینه که اینها هر دو خوردنی اند و آنها هر دو خواندنی!! با این اوصاف و با اینهمه بی ربطی، ترم آخر دانشگاه با 2 تا از رفقا درس اقتصاد را توی یک دانشکده دیگه برداشتیم. دلیلش هم خیلی ساده بود بعد از چهار سال فیزیک خوندن می خواستیم با یک درس راحت حال کنیم و از شر این همه فرمول و استدلال های غریب برای یک درس هم که شده راحت بشیم. از طرف دیگه مدت ها بود که نمی تونستم ربط بین تورم و پول ذخیره شده و این اصطلاحات اقتصادی را بفهمم و برای اینکه بالاخره بفهمم این تورم یعنی چه با سر وسط اقتصاد شیرجه زدم !!. و چه چیز های عجیبی دیدم و چه چیزهای غریبی را به عنوان اقتصاد خواندم و صد البته این را هم می دونم که آدم با یک درس اقتصاد، اقتصاد دان نمی شه همون طور که هیچ تضمینی نیست که اگه تمام کتاب های اقتصادی دنیا را خط به خط حفظ باشی در اون وقت یک اقتصاد دان هستی و یا نه؟؟؟.

جلسه اول تقریبا با یک گرد و خاک حسابی  و یک اعلان جنگ تمام عیار تموم شد طوری که تمام جلسات بعد  را با شمشیر از رو بسته و آماده حمله سر کلاس می نشستم.. جریان از این قرار بود که استاد بسیار محترم که خیلی سکوت دانشجویان عاشق نمره زیر دهنش مزه کرده بود .از اول جلسه حسابی تخت گاز می رفت و از بد و بیراه گفتن به ایرانی و مملکت و کشور و بعد حمایت از آمریکا  و اسرائیل!! در فلسطین و عراق گرفته تا زیر سئوال بردن دفاع مقدس و  بد و بیراه گفتن به احمدی و نژاد اصلا و ابدا کم نمی گذاشت. کلاس، محفل عقده گشایی و بد و بیراه گفتن  شده بود و سر و ته درس عرض یک ربع به سر آمد. من هم که معلومه در این موارد کله بسیار داغی برای جدل دارم و وقتی در این موارد رگ غیرتم از حدی بیشتر جوش بیاد. دیگه نه استاد می شناسم و نه اقتصاد و نه نمره. در همون جا پیه همه چیز را به تنم می مالم  شمشیر را می کشم و یا علی . خلاصه کار به جایی کشید که تا نیم ساعت بعد از کلاس تمام حرفش ها را با هر زبونی که می تونستم جواب دادم  و بچه های کلاس بعد او مدند و من هم پا به پا تا دم در اتاقش رفتم و خلاصه این جور بهش فهماناندم در این کلاس آنقدر ها هم که فکر می کند سکوت بر قرار نیست و من علنا به همه چیز اعتراض می کنم و تا ته خط و به هر قیمتی هم سر حرفم می ایستم. تکلیف رفقای شفیق من هم بسیار معلوم است. اصولا عقل سلیم در این موارد به چه حکم می کند؟؟ به سکوت و محافظه کاری و فاصله گرفتن از من!!!

خب این از جلسه اول در یک دانشکده غریب. در پست بعدی به ادامه ماجرا های من و این درس اقتصاد  و استاد بسیار عزیزش که جالبتر از این هم هست می پردازم.

با ما باشید...

نوشته : مهناز در ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳


تقديمی

اين شعر زيبا را هر چند کمي دير به مناسبت روز مادر به تمام مادران مهربان و فداکار تقديم مي کنم .

من چه دارم هديه؟ جان تقديم تو                           قلب من اي مهربان تقديم تو

اي دلت ديوان گلچين غزل                                         شعر ناب شاعران تقديم تو

تو به جنگ تيرگي ها مي روي                                        آفتاب و آسمان تقديم تو

مشتي از خروار گل آورده ام                                        اي گل هر بوستان تقديم تو

شور و غوغايي که بر پا کرده اند                                نسترن هاي جوان تقديم تو

نيست در شان تو گر يکجا شود                                   بهترين هاي جهان تقديم تو

گر بزرگان قدر دانت نيستند                                        باز لطف کودکان تقديم تو

سينه کوثر که عشق و عاطفه                                  موج مي ريزد در آن تقديم تو

نوشته : مهناز در ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٦


لطفا مقايسه کنيد

این روز ها به مدد کلاس قرآنی که می رم خدا من را با آدمی آشنا کرده که من هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر تعجب می کنم و بیشتر می فهمم که ما آدم ها چه قابلیت هایی داریم و تا چه حد می تونیم از زندگیمون بهره ببریم و هر چی که خودم را با این خانم مقایسه می کنم فاصله را بسیار می بینم.

این خانم که حافظ کل  قرآنه روزی 4 ساعت تدریس قرآن می کنه و علاوه بر اون به طور مرتب در کلاس های تثبیت محفوظات قرآن هم شرکت می کنه از طرف دیگه داره تخصص پزشکی توی دانشگاه شهید بهشتی می گیره و در کنکور رتبه 95 شده و زمانی این رتبه را به دست اورده که 2 بچه هم داشته. اینها که چیزی نیست علاوه بر این در دانشگاه بومهن تدریس پزشکی می کنه و هر شب تا صبح شیفت شب توی بیمارستانه و به قول خودش شبها اگر بین 45 دقیقه تا 2 ساعت بخوابه کلاهش را هوا می اندازه و از طرف دیگه دارای یک تحقیق مفصل درباره اعجاز قرآن برای تبلیغات اسلامی می نویسیه که تا حالا چند هزار برگه تحقیق نوشته و هنوز هم به طور مرتب این کار را ادامه و می ده و تازه در وقت فراغتش بعضی از سریال های تلویزیون را هم می بیند!!!!

از اول مرور کنیم این خانم خانه داری  می کند در دانشگاه تدریس می کند  قرآن درس می دهد به کلاس قرآن می رود در بیمارستان کار می کند و کتاب می نویسد.  گاهی احساس می کنم که روز این خانم به جای 24 ساعت 44 ساعت است و در مقابل من ................................................ واقعا باید چهل تا نقطه بگذارم.

واقعا که خدا آدم را با چه توانایی هایی خلق کرده و من و خیلی های دیگر چه قدر مصداق این شعریم که:

 ای بسا تیز تبع کامل هوش                              که شد از کاهلی زغال فروش

نوشته : مهناز در ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩


شنيديد.......

هان چی رو .......

شنیدی فلانی چی کار کرده......... می گن قراره .......... راست و دروغش با گوینده اش اما می گن ......... منم فقط شنیدم ........ واقعا که چه آدم هایی پیدا می شن....... چه طور می تونه چنین کاری بکنه .......... می گن دستش کجه ........ می گن دستش توی دزدی بوده..... به ظاهرشون نگاه نکنی ها شنیدم عروسی پسرش چه ریخت و پاشی کرده با چه پولی خدا می دونه؟؟؟  ..... اصلا این آدم ها سرو ته یک کرباسند غیر قابل اعتماد........ می گن تمام پسرهاش را مدیر و وزیر وکیل کرده....... جک رو شنیدی.........وای چه اس ام اس با حالی....... شنیدم    می گن.....

حالا بشنوید خدا چی می گه

{همانا کسانی که آن تهمت عظیم را به میان آوردند، دسته ای از شما بودند. آن تهمت را برای خود شر مپندارید. بلکه آن برای شما خیر و مصلحت است. بر عهده فردی از آنها سهمی از گناه است، و آنکه بخش بزرگی از دروغ سازی را بر عهده داشته عذابی بزرگ دارد.

چرا هنگامی که آن را شنیدید، مردان و زنان مومن نسبت به خودشان گمان نیک نبردند و نگفتند این تهمتی آشکار است .

چرا بر آن چهار شاهد نیاوردند؟ پس حالا که چهار شاهد نیاوردند اینان خود در پیشگاه خدا دروغگویانند.

و اگر فضل و رحمت خدا و رحمتش در دنیا و آخرت شامل شما نمی شد، قطعا به سزای بهتانی که وارد آن شدید، به شما عذابی بزرگ می رسید.

آنگاه که آن را از زبان یکدیگر می گرفتید و خبری را که بدان علم نداشتید، دهان به دهان می گفتید و می پنداشتید که کاری ساده و کوچک است، در حالی که آن نزد خدا بسی بزرگ بود.

چرا وقتی آن را شنیدید نگفتید: ما را نشاید که در این باره سخن گوییم، خداوندا منزهی تو این تهمتی بزرگ است!

خدا شما را اندرز می دهد که دیگر هیچگاه، نظیر آن را تکرار نکنید اگر مومنید.}

دقت کنیم که چه کارهای ساده ای نزد ما گناه بسیار بزرگی نزد خداست با همین نقل کردن ها و شنیدم شنیدی ها خودمان را آلت دست دروغگویان نکنیم و در این گناه بسیار بزرگ که سودی برایمان ندارد سهیم نشویم. که ان ربک لبالمرصاد

نوشته : مهناز در ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢


کمی فکر کنيد. کمی بيشتر

بر حاشیه برگ شقایق بنویسید                                گل تاب فشار در و دیوار ندارد

امروز روز شهادت بزرگ ترین زن عالم است. امروز روز از دست دادن خیر کثیر است. در چنین روزی جهان بشریت کسی را از دست داد که در بزرگی و عظمت نه جهان چو اویی را به خود دیده بود و نه خواهد دید. من دارم از کسی صحبت می کنم که همه جا فریاد می زنند او الگوی تمام زنان عالم است .اما ما واقعا چه قدر او را می شناسیم و چه قدر از او الگو برداری می کنیم. مثالی برایتان می زنم همه ما بارها و بارها شنیده ایم  که حضرت زهرا لباس عروسی خود را به زن سائلی داد. تا حالا به این داستان دقت کرده اید ؟ کدامیک از دختران امروزی را سراغ دارید که چنین کند و از این رفتار الگو برداری کند حتی آنهایی که خیلی داعیه عشق او را دارند. امروز مدل های لباس ، مو ، چهره و... از فیلم های هالیوودی نسخه برداری می شود .عشق های هالیوودی زندگی های هالیوودی و ازدواج های هالیوودی و به تبع آن دوام زندگی های هالیوودی. من واقعا تاسف می خورم که حسرت امروز دختران ما این تجملات و نسخه های پیچیده شده ای است که دو دستی تقدیممان می کنند و ما لحظه ای از خود سئوال نمی کنیم که این طرز زندگی چه سنخیتی با زندگی یک مسلمان دارد. حضرت زهرا پدرش حاکم جامعه اسلامی بود و چه قدر ساده زندگی می کرد و ما بزرگی را در ریخت و پاش و تجمل جستجو می کنیم. بابا ما راه را گم کرده ایم و مفهوم خوشبختی را در پول و لباس جستجو می کنیم و تازه هم داعیه مسلمانی و پیرو حضرت زهرا بودن داریم.

 

کمی فکر کنیم. باز هم بیشتر فکر کنیم. نگاهی به آرزو ها و سنت هایی بکنیم و دست و پای ما را بسته و کمی در ریشه های ان ها تامل کنیم. آیا حقیقت الگوی ما حضرت زهرا است؟؟ آیا ما به راستی شیعه حضرت علی هستیم که می گفت ارزش این دنیا از آب بینی بزی در نزد من بی ارزش تر است؟؟ کمی تامل کنیم و به انتهای راهی که پیش گرفته ایم نگاهی بیندازیم . آیا راه ما از جاده ولایت علی می گذرد؟؟ 

نوشته : مهناز در ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۸


عشق به خمينی عشق به همه خوبی هاست

                                    

سئوالی که من و شاید خیلی های دیگر از خودشون بارها و بارها پرسیدند اینکه که امام چه کرد و چی شد که اینقدر مردم عاشقانه دوستش داشتند با یک حرف و یا اعلامیه اش هر چند در میانشان نبود به کوچه و خیابان می ریختند دست از کار می کشیدند جلوی توپ و تانک می رفتند. وقتی آمد آنجور ازش استقبال کردند و وقتی که رفت بزرگترین و باشکوه ترین تشییع جنازه را برایش گرفتند. چه کسی را سراغ دارید که 11-12 میلیون تشیع کننده عاشق داشته باشد که خود را در غم فراق او هلاک کنند. کدام رهبری را سراغ دارید که با یک فرامان جهادش جبهه ها پر از عاشقان گوش به فرامانش شود و این عاشقان تا آخر خط حتی به قیمت از دست دادن جانشان لحظه ای در کار خود تردید نکنند. اگر اسم این کار سر سپردگیه و یا دل سپردگیه آیا مذمومه و یا ممدوحه؟؟ و اصولا از کجا ناشی می شه؟ وقتی ما کسی را دوست داریم مسلما روحش را دوست داریم و نه جسمش را و آن چیز که روح ها را دوست داشتنی تر می کند میزان خدایی بودن و جلوه گر کردن صفات خداست چون روح ما خداییست عاشق وصال اوست و هر چه رنگ و بوی دوست بدهد برایش نیکوست. خود خدا این قانون را به زیبایی تمام برای ما بیان کرده که:" ان الذین آمنوا و عملوا الصالحات سیجعل الرحمن لهم ودا" کسانی که ایمان آورده و کار های شایسته انجام داده اند به زودی خدای رحمان برای آن ها محبتی در دل ها قرار خواهد داد.

چه کسی گفته که سرسپردگی و دل سپردگی خدا بد است ما افتخار می کنیم که سر سپرده خداوند هستیم و به همین دلیل روزی 34 مرتبه عزیزترین نقطه بدنمان را بر روی خاک می مالیم و اظهار بندگی می کنیم. ما مفتخریم که مهر بندگی و عبد خدا بودن بر پیشانی ما خورده. بله ما دلسپرده و سرسپرده خدا هستیم و به قانون خود او دلسپرده دوستانش  می شویم تا دست ما را در دست خداوند بگذارند و راه را نشانمان دهند. عشق ما به امام به خاطر علم و تلاش بی نظیرش نبود که در 25 سالگی مجتهد شد و در دانش سرآمد  روزگار بود. اصولا این تلاش آدم هاست که به واسطه علمشان قابل احترام می شود نه خود آنها. چه بسا عالمانی که به خاطر دور بودن از خدا و اخلاق شایسته ذره ای احترام نیستند. او امام ما بود اما نه به خاطر عصمت  که این لقب حتی به بسیاری از پیامبران خدا که حتی به آنها وحی هم می شد تعلق نمی گیرد. او امام ما بود به خاطر اینکه در راه خدا قیام کرد احکام اسلام را زنده کرد عزت ما و تمام مسلمین را برگرداند. در او اثری از هوای نفس و خودخواهی که بلای جان آدمیان است نبود. او نمونه عملی آیات خدا بود زندگی ساده اش ، نهراسیدن از بزرگترین قدرت ها ، نماز ها و دعا های عاشقانه اش و... همه و همه رنگ خدایی داشت .او نور خدا و روح خدا در زمین بود و برای همین ما عاشقانه دوستش داریم با تمام وجودمان راهش را ادامه می دهیم.

و چه زیبا و کامل است این سخن رهبر مان که عشق به خمینی عشق به همه خوبی هاست

نوشته : مهناز در ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٢


آدم های مناسبتی در جامعه متمدن

این پست را می خوام درباره امام خمینی بنویسم هر چند ممکنه چند نفره بگن صبح بخیر 14 و15 خرداد چند روز پیش بود. اتفاقا من به خاطر همین تفکر می نویسم. این عادت غلتیه که ما آدم های بزرگ و واقعه های بزرگ را مناسبتی و محدود می کنیم. تا نزدیک شهادت هر یک از امامان می شود تازه به یاد اون امام می افتیم از غروب قبل تا غروب بعد آهنگ ها یک دفعه غمگین می شه و تا اذان شب گفته می شه دوباره دالامب و دیلمب ساز و ناقارمون در میاد. روز شهادت هم چند سخنرانی درباره اون امام یا واقعه پخش می کنند و بعد خداحافظ شما. در کمال احترام همه اون امام را یکروزه می شناسند !!! و برنامه می ره تا سال دیگه. وبلاگ ها هم همین طور شده نزدیک شهادت که می شه اون هایی که تعهدی حس می کنند چهار تا خط می نویسند که بعدا وجدان درد نگیرند. به نظر شما این جوری حق مطلب ادا می شه؟؟ و یا مثلا درباره انقلاب و شخصیت امام تا نزدیک 22 بهمن میشه سرود های انقلابی و تصاویر آن روز ها را چپ و راست پخش می کنند و بعد از اون انگار نه انگار که ما داریم توی متن جامعه ای بزرگ می شیم که گذشتش اون بوده. واقعا نسل امروز ما چه قدر از اسلام و انقلاب می دونه؟ من به شما می گم هیچی  و دونسته هاش در مقابل ندونسته هاش مثل کف روی اقیانوس می مونه. آخه کسی نیست بگه که این انصافه من نوعی زندگی مفصل امام را از روی فیلم مستندی که تلویزیون لبنان درست کرده بفهمم.

ایها الناس قبول کنید همه ما تنبل و کم کار و صد البته حراف و پر توقعیم. چند وقتی هم هست که آفت بدتری به جونمون افتاده و اون بی تفاوتیه. هر کی هر کاری دلش می خواد بکنه هر سئوالی که داشته باشه به من چه بره یاد بگیره. بحث کردن چه فایده ای داره این آدم ها از پایه خرابند. خدا انشاءالله همه را هدایت کنه!!. به این می گن همزیستی مسالمت آمیز در جامعه متمدن .چی کار داری اگر می خوان بیفتن توی چاه بزار بیفتن به ما چه. کلاه خودتو سفت بچسب که باد نبره. خیلی زرنگی خیلی باحالی خودتو درست کن. تو هم هنوز نمی دونی وبلاگ یعنی چی مگه اینجا کلاس پرسش و پاسخه!!. ای بابا غم هدایت آدم ها آخر سر دق مرگت می کنه ها. ما کار خودمونو می کنیم اون ها هم کار خودشونو. از این خط اون ورتر بدند و این ور تر خوبند.

                                   

من اینجا به همه خوانندگان این وبلاگ می گم من اساسا با این تفکر مخالفم. من با اسلام منهای امر به معروف و نهی از منکر ، اسلام بی تفاوتی و اسلام امریکایی مخالفم. وقتی می گم امر به معروف و نهی از منکر بد برداشت نکنید . اگه طرف مقابلتون یزید بود امر به معروف می شه جنگ و عاشورا اتفاق می افته. این کلام حضرت علی را فراموش نکنید که علم خود را جهل مشمارید، یقینتان را شک مخوانید، آن زمان که علم یافتید، اقدام نمایید و وقتی به یقین رسیدید، پای پیش نهید. اگر سری به وبلاگ ها بزنید خیلی هاشون سئوال هایی می پرسند که شما جوابش را می دونید منظور من از همکاری و هم فکری همینه ( رفقا در همین حد!!) ببینید چه قدر سوء تفهم و سئوال در موارد مختلف دور و برتون ریخته. با جواب دادن به این ها نوشته ها تون را هدفمند کنید لازم هم نیست جوابیه بنویسید فقط ایده و موضوع بگیرید

من هم از زیادی سئوال و موضوع دارم از این ور می افتم به لطف دوستان به قدری سئوال پرسیده شده که تا 6 ماه می تونم پست بدم و حالا این هم از پست من درباره امام !!! چه قدر مربوط شد!!

نوشته : مهناز در ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧


تعريف بسيج

شعر دو پست قبل که یادتون هست؟؟ به نظرم یکی از جنجالی ترین پست ها شد. اول از همه باید بگم که اون شعر برای من نبود و به دو دلیل این نکته را ذکر نکردم چون اول اصلا نمی دونستم مال کیه دوم اینکه فکر می کردم خیلی واضح باشه که مال من نیست چون من اساسا نمی تونم بگم که :"کاش شلمچه مرا بلعیده بود. تا با این کاروان ها که هر از گاه سری به تهران می زنند به بهشت زهرا می رفتم ". اما باید اعتراف کنم که با خط به خط آن موافق بودم و شعری از زبان دل من هم بود با این فرق که اگر من این شعر را می گفتم الفاظش کمی لطیفتر ولی با همین مضمون بود. حدس می زدم که بندهاییش جنجالی شود اما اما به خاطر حفظ امانت همه را نقل کردم .

یک دوست عزیزی هم به لطف این مطالب پیدا کردم که چپ و راست سئوال می کند و از آنجایی که وقتی کسی از من سئوالی کرد حقی بر من دارد و من باید با پاسخ دادن این حق را ادا کنم سعی می کنم کم کم به مطالب جواب دهم. از شما دوستان هم خواهش می کنم با نظراتتان جواب ها را کامل کنید .

سلام متن قشنگيه ولی بايد چند نکته رو بگم اول چند تا سوال که اميدوارم بهشون جواب بدی. يه تعريف درست درمون از بسيج و بسيجی ميخوام؟ تو که خودتو يه بسيجی ميدونی اصلا ميدونی چرا به سمت بسيج رفتی؟ بسيج چه آرمانهايی داره؟ چرا به وجود اومده؟ اين بسيج آيا خونش از خون يه آدم عادی رنگين تره؟ چرا فکر ميکنه ميتونه سردمدار مبارزه باشه؟‌ بازم سوال دارم ولی ميذارم واسه زمانی که جواب اينارو دادی. مگه بسيجی کيه؟ اونم يه آدم جايز الخطاست. چرا فکر ميکنی تو و امثال تو بی خيال نيستند و بقيه آدمهايی که گفتی بی خيالن؟ من به شخصه با ضد اخلاق مخالفم که خوشبختانه اخلاق هم تعريف شده ولی چرا فکر ميکني اخلاق بسيجی مدينه فاضله ست؟ چرا انقدر دگماتيسم حرف ميزنی؟  چرا فکر ميکنی همين حاج همت تو بهترين زندگی را ميکرد وبه بهترين شکل ممکن عشق ميورزيد؟ به پير به بيغمبر اين آدمايی که برای تو بت شدن زندگی خودشون رو داشتن دليل نميشه چون تو فکر ميکنی راهشون درست بوده به بقيه هم امر و نهی کنی از راه اينها پيروی کنين

خب تعریف درست و درمون بسیج را بگذارید از زبان قرآن براتون بگم. در زمان حضرت موسی ، حضرت موسی به قومش گفت ای قوم وارد سرزمین مقدس شوید آنها در جواب گفتند در آنجا قوم ستمگری است و ما توان جنگیدن با آنها را نداریم ای موسی تو و خدایت برو و با آنها بجنگ ما همین جا منتظر می نشینیم و نتیجه این نافرمانی 40 سال سرگردانی در بیابان ها بود به طوری که راه نمی شناختند و دوباره به ابتدای راه می رسیدند. بسیج یعنی این یعنی وقتی فرمان خدا و یا ولی او بر متحد شدن ، جنگیدن و یا ساختن گرفت بی چون و چرا آماده بشی واز همه چیز بگذری. دوست عزیز، من بسیجی نیستم اما سعی می کنم بسیجی باشم چون فاصله من با کسانی از همه چیز خود گذشتند و بر سر حق ذره ای تردید نکرده اند از زمین تا به آسمان است. از بت بودن و پرستیدن بت حرف نزن که این فرهنگ برای اعراب جاهیلیت بود . الان دوران سوسمار خواری گذشته که به هر چیزی برچسب پرستیدن بت بدهی .ذهنی که به تکریم و تقدیس و شهادت و آرمان بسیج بت پرستی می گوید جزم گراست. خون این بچه های بسیجی اصلا هم رنگین نیست بلکه رنگین خونان در خانه ها می نشینند و بر زمین می چسبند و از جهاد طفره می روند این خون رنگین نیست ولی رنگین می کند. چه کسی به خود حق می دهد این خون انسان های بی ادعا را که خونشان بر زمین می ریزد در معرض بدترین تهمت ها هستند رنگین بداند؟؟ خون من و شما رنگین است که اگر دستمان خراش بردارد فریادمان بر هوا می رود. آرمان بسیج تحقق وعده های خدا و گوش به فرمان بودن به امر خداست بسیج بعد از انقلاب به وجود نیامده بسیج قبل از اون هم بوده تمام یاران پیامبران از آدم تا خاتم بسیجی بودند .کسانی که از جونشون می گذشتند و بدترین شکنجه ها را تحمل می کردند و کشته دادند و کشته شدند بسیجی بودند بسیج از اول سردمدار مبارزه با ظلم بوده و تا ابد خواهد ماند .

می دونی چرا فکر می کنم حاج همت به بهترین شکل زندگی کرد؟؟ چون زندگی هم تعریف داره اون زندگی لذت گرایی که تو تعریف می کنی زندگی نیست مردگیه بهترین نوع زندگی زندگی امام و تمام شهیدان بود گرچه بی سر از دنیا بروی و روزها و شبها توی سنگر های خاکی زندگی کنی .اگر در راه خدا زندگی کنی به خاطر خدا و در راه خدا خوشحال یا ناراحت بشی به بهترین صورت زندگی کردی. تو می تونی پول پارو کنی تو ناز نعمت باشی " و چه کسی است که نعمت های خدا را بر بندگانش حرام کند؟؟" می تونی در حد مشروع از دنیا لذت ببری اما باز هم فرقه بین تو و اونی که هم و غمش دین خداست و "مبارزان با خانه نشینان هرگز برابر نیستند." حرف ما بهترین نوع زندگی است وگرنه همه آدم ها دارند زندگی می کنند. افراط و تفریط هر دو بده اما خط کش تو و عقل تو و یا من نیست خط کش فقط قران و سیره پیامبر و امامان است. موضوع خیلی روشنه کسی نمی تونه بگه وسط پشت بام ایستاده و بقیه از این طرف و اون طرف بیرون افتادند. من به کسی امر نمی کنم که چه طور زندگی کنید و این فکر من نیست که روش زندگی ان ها درست بود من اگر حقی را دریابم بر سر آن به هیچ وجه معامله نمی کنم و این حق را همه جا فریاد می زنم تا همه بشنود .

 

نوشته : مهناز در ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٢


افلا تذکرون(آيا پند نمی گيريد؟؟)

سوم خرداد برای من علاوه بر اینکه روز بسیار بزرگ و غرور آفرینی هست از طرف دیگه روز غم بزرگ و تاسف فوق العاده ایست. تاسف از دست دادن عزیزی  که خیلی زود طومار زندگیش در هم پیچیده شد و از این فرصت خوب استفاده نکرد. کسیکه همه چیز داشت اما فرصت نداشت و شاید اگر 1 سال و فقط یک سال و شاید یک ماه فرصت داشت اینجوری مایه تاسف نمی شد. وقتی به این ماجرا فکر می کنم به خودم تلنگر می زنم  که مواظب باش که زندگیت اگه حتی یک نفس مونده قدرش را بدونی و به فردات مطمئن نباشی.

زیاد حاشیه رفتم. بذارین معرفیش کنم کسی را که هنوز بعد از 24 سال هر کس از فامیل که اسمش را می شنوه فقط آه می کشه و می گه حسین خیلی حیف شد. این حسین دایی من بود که توی همه چیز در همه جا تک بود. هوش و استعداد در نهایتش .جوری که با همسالانش قابل مقایسه نبود طوری که پذیرش رشته برق از بهترین دانشگاه  در خارج کشور را داشت اما روز چهلمش به دست خانواده اش رسید. قیافه و ادب و پول و زرنگی و ... همه و همه این ها را داشت اما یک خصلت دیگه هم داشت و اون غرورش بود. غروری که خیلی از جوان ها را گرفتار می کنه وقتی به اوج می رسند اون وقت از سر مستی زیر همه چیز می زنند و دیگه مقابل اون کسی که همه این ها را بهش داده سر خم نمی کنند. غروری که این توهم را ایجاد می کنه که برای همیشه زنده ای  و هیچ چیزی نمی تونه از پات در بیاره، غروری که فکر می کرد همه دنیا توی مشتشه و برای همین جلوی همه با پشت دست برق را لمس می کرد و می گفت : نگاه کنید برق با من رفیقه! و اتفاقا همین رفیق نا رفیق یک شب نا غافل از پشت بهش خنجر زد.

می دونید تاسف مضاعف کی برای آدم حاصل می شه؟ وقتی که به تاریخ وفاتش توجه کنی و بعد بفهمی که به خاطر همین تکبرش  در عذابه و از اون بدتر وقتی شرح مرگش را برای کسی تعریف کنی بهت بگن که این اجل از نوع اجل معلق است که با صدقه قابل دفع بوده. وقتی توی گلزار شهدا قدم بزنی می تونی جوان هایی با همین سن و سال را پیدا کنی که از اون بیشتر عمر نکردند هوش و پول و قیافه او را هم نداشتند اما خودشون به استقبال مرگ رفتند زندگیشون به هدر نرفت، شهادتشون باعث برکت شد و الان از ما زنده ترند و نزد خدا روزی می خورند. واقعا این چه معادله و چه معامله ایست با خدا و چه کسی است که تضمین کند که فردا زنده خواهد بود و کدامیک از ما مطمئن است که توان ایستادن در برابر حساب و کتاب خدا در برابر این همه نعمت را دارد.

اگه به سومین تصویر نگاه کنید شعر جالبی را که یکی دیگر از دایی هام روی قبر حک کرده را می توانید ببینید که گویای تمام ماجراست

یا من به دنیا مشتغل                             قد غرک طول الامل

الموت یاتی بغتة                                   و القبر صندوق الامل

ای کسی که به دنیا مشغولی. چه قدر آرزو های طولانی تور ا مغرور کرده! مرگ ناگهان می آید و قبر صندوقچه آرزو ها خواهد شد.

نوشته : مهناز در ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧


بیا که مرحم این زخم کیسه ای نمک است

...من شاعر نیستم ،یک بسیجی ام

از قضا آنقدر از شعر می دانم که از اتم.

از وزن و قافیه بیزارم ،از سخنرانان بی درد هم.

دلم می خواهد بد بگویم به شهری که ایستادن بلد نیست.

به جماعتی که گریه بلد نیستند. به شاعرانی که وزن و قافیه می شناسند اما اندوه دل مردمانشان را نه.

شاعرانی که کاپیتان بلک می کشند و زعال جکسون مصرف می کنند. تماشاچیان قرمزته ، آبیته از بعضی شاعران شاعر ترند.

مصرف ، مصرف ، مصرف

...من شاعر نیستم تا بگویم، آبشار سبز گل های سفید و انار هایی که ترک  بر می دارند و ستارگانی که چشمک می زنند و دخترکانی که اندوه ما را ریسه می روند و پارس سگی که افکار سوزانا را به هم می ریزد و انگوری که تشنه شراب شدن است و مهتاب که به عشق من و تو لبخند می زند و شب و سکوت و صدای دل انگیز جز جز ذغال ها و چشم های خمار شاعران بی خیال

دل های بی خیال

آدم های بی خیال

عالم بی خیال...

من یک بسیجی ام

و از کاسه در می آورم چشمی را که به حاج همت چپ نگاه کند و خرد می کنم دهانی را که به حاج احمد متوسلیان بد بگوید.

بروید از اینها زندگی کردن بیاموزید ، عشق ورزیدن بیاموزید.

من یک بسیجی ام

و قسم می خورم حاج همت علامت ظهور بود.

من یک بسیجی ام و فریاد می زنم

حاج احمد متوسلیان را به روزنامه ها تبعید نکنید!

من قسم می خورم حاج احمد نشانه بود تا جاده را عوضی نرویم، تا ماشین های بنز زیرمان نکنند.

حاج همت افتخارش میراندا خوردن با به به تو نبود.

افتخارش آب کیوی خوردن در گیلاس طلایی نبود.

دهان حاجی محراب کلمات بود

لبهایش بال فرشته ها را بوسیده بودند

دهان حاجی رودخانه صلوات بود.

و او روزی برای همه گفت: «من در پوتین بسیجی آب می خورم.»

و بعد هم گریه کرد و گفتم حاجی چه قدر بزرگ بود.

چه خوب است بعضی ها بشنوند و با خودشان خلوت کنند.

من شاعر نیستم، من یک بسیجی ام

اما حاج احمد متوسلیان یک بسیجی شاعر بود.

او زندگی اش شعر بلندی بود که در قافیه فلسطین تمام شد. او آنقدر بزرگ بود که همه اش سهم ما نمی شد، خدا قدری از بزرگی اش را به همسایگان مدیترانه هدیه داد تا سرزمینشان را تطهیر کنند.

تا سربلندی بیاموزند و از شهادت طفره نروند و با عاشقی کنار بیایند.

من یک بسیجی ام، یک کارگر زاده ام

این را دست های پدرم گواهی می دهد.

روستایی روستای "مهاجران"

نه چپم، نه راستم، نه رادیکالم، نه میانه رو

کاش شلمچه مرا بلعیده بود. تا با این کاروان ها که هر از گاه سری به تهران می زنند به بهشت زهرا می رفتم.

من یک بسیجی ام و شماره پلاکم 22/11/1375 است و من هر روز در باتلاق گناه فرو می روم

«و کور شوم اگر دروغ بگویم»

سلام بر بچه های بی پلاک و با پلاک

سلام بر شانه های خسته، زیر تابوت بچه های فکه

این تابوت ها برای هفت سین آسمان سنبل می برند

این ها اهل وفا بودند و بلا

حدیث عاشقی آن ها از جنس دیگری بود.

علاج زخمشان  خروار ترکش بود

علاج تشنگی شان هزار تیر داغ

آفتاب تشنگی شان هزار تیر داغ

آفتاب شلمچه خوب می داند تشنگی یعنی چه.

من یک بسیجی ام و قسم می خورم بسیجی مانده ام؛« ای جماعت ما بسیجی مانده ایم»

و این تابوت ها که هنوز شما را رها نکرده اند گواه ما هستند.

ای جماعت سنگدل

ای جماعت بی خیال

ای جماعت حراف که حتی یک لبخند به بسیجی نزدید

من شاعر نیستم و سرمایه ام کوله باری از درد است

و هزار زخم

من یک بسیجی ام و رهبرم را دوست دارم.. آه چه میز های قشنگی، چه سفره های رنگارنگی، چه جیب های بلندی و چه انتظار عجیبی برای گنده شدن.

عجب زمانه سختی

و این عروسکان زنده به آرایش

سرخ، نیلی، سیاه، سفید و...

عجب، روی دوش این مردم چیست؟

یک مشت استخوان

داود ابراهیمی

یک مشت استخوان

عبدالعلی طاهریان

یک مشت استخوان

اینها کی اند!

بسیجی اند... من شاعری نمی دانم، اما می نویسم:

بسیجی شهید جبهه، مظلوم شهر

چه تابلوی عجیبی در روزنامه بود: «بن بست تبلیغات اسلامی!»

و چراغ های قرمز اینجا چه قدر طولانی اند

دلم سخت گرفته برادر

بیا که مرحم این زخم کیسه ای نمک است.

دلم برای ترکش های سرگردان و تبر های غیب گرفته است.

من یک بسیجی ام...

 

 

نوشته : مهناز در ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢


نويسنده وبلاگ

مهناز

تماس با نويسنده
مهناز

آرشيو وبلاگ

صفحه نخست
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
تیر ۸٤
اردیبهشت ۸٤

لينکستان

تفسير نمونه
مقالات فيزيکی
مجموعه مقالت رحيم پور ازغدي
دنيای راه راه
داستان های زيبا
دنيای قشنگ نو
دلم گرفته هم نفس
حنيف
پايگاه بسيج ابوذر
هم درد
شخصی نويس
آيت الله مصباح يزدی
روزگاری نو
حرف های دل فيزيکی
ياوران احمدی نژاد
يادداشت های شخصی رئيس جمهور
غروب شلمچه
فرازهايی از علم فيزيک
بهشت گمشده يا جوجه اردک زشت
مسعود ده نمکی
کانال ماهی
راحلان
دولت اسلامی
حرف های دل يک جوون ايرونی
مرگ بر اسرائیل
يک جرعه عطش
سکوت دل

پیوند های روزانه

پاسخ نامه رئیس جمهور به مادر آمریکایی
ناگفته هایی از دستگیری ملوانان انگلیسی
تاریخچه حجاب و عفاف در ادیان مختلف
ناگفته هایی از زندگی امام موسی صدر
از امیرکبیر تا آیت الله سیستانی
هالیوود و مهدویت
افشاي ابعادي از شکنجه وحشيانه فلسطينيها بدست اسرائيل
علت دشمني ها با دولت نهم

لوگوي دوستان

وبلاگ فارسي
تودي لينک
وبلاگ فارسي

خروجي وبلاگ

  RSS 2.0